X
تبلیغات
عشق جاودانه


عشق جاودانه

عشق جاودانه

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت

روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد . . .


نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 15:56 توسط آیدا

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیامیتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فزیاد میزد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریا ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 14:52 توسط آیدا

عاشقان را عشق فرمان می دهد. لوتیان را معرفت...  مخلصیم با معرفت ... !

 

گاه سکوت یک دوست معجزه می کند و تو می آموزی که همیشه بودن در فریاد نیست...

 

دلم با عشق تو عاشق ترین شدتمام لحظه هایم بهترین شد. ولی بی مهریت کار دلم ساخت . دل تنهای من تنها ترین شد

 

هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم ، گر مانده ام خموش ، خدا داند و دلم . . .

 

امواج زندگی حتی اگه تو را به ته دریا میبرد با آغوش باز پذیرا باش
آن ماهی که همیشه بر سطح آب میبینی " مرده " است  . . .

 

زنده ام با نام تو ، پژمرده ام بی نام تو
حاضرم پر پر شوم در محضر دیدار تو ...

 

شعله ی عشقی كه توی دلم بود رو هیچكس نتونست خاموش كنه
اما تو . . .
توی جشن تولد هوس های رنگارنگت با یه فوت ، 
سرد و بی نورم كردی. . .

 

ای پیتزای قلبم ای کباب عشقم ای همبرگر قلبم و ای اسپاگتی افکارم بی تو فلافلم!!

 

من از طرح نگاه تو امید مبهمی دارم
نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم

 

بی حضور ما نمایش با شكوه زندگی چیزی كم داشت ...
آن تمامی نمایش بود و
بازیگرخوب صحنه زندگی باشیم آمده ایم تا
عشق مجال این بازی خوب را فراهم می آورد

 

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟
می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم؟

 

دوری ، عشق را شدت می بخشد و نزدیكی ، قوت .

 

پیری مانع از عشق نیست . اما عشق تا حدی مانع از پیریست .

 

آنکه باید سوزد و سازد منم...

 


آنکه دائم بی تو میسوزد منم...
آنکه آتش زد به قلب من تویی...
آنکه خاموش است و میسوزد منم...

 

نبض لحظه رو نگه دار
نزار عشقمون بمیره
نزار ضربه های ساعت
منو از تو پس بگیره
عقربک های زمونه
خستگی سرش نمیشه
نگو بر میگردی فردا
دل که باورش نمیشه

 

منو تو قلبت نگهدار مثل شعله تو زمستون
نزار از تو دور بشم باز بی تو قلبم میشه داغون
منو تو قلبت نگهدار حرف من یه التماسه
هیچ کسی بجز تو انگار قلبمو نمیشناسه
روز ولنتاین رو بهت تبریک میگم

 

من چی بخونم که تورو به خوبیه خودت بگم؟
چه بخونم که خوبیات حتی نشه یه ذره کم؟؟
هیچکی برام تو نمیشه، تو دنیا تو یه دونه ای
بزار تا دنیا بدونن تو عشق این دیوونه ای

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 19:51 توسط آیدا

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 11:50 توسط آیدا

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 11:47 توسط آیدا

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 12:2 توسط آیدا

تنهايي را دوست دارم زيرا دروغي در آن نيست...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست...
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست...
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم..

تنهايي را دوست دارم زيرا دلهاي شکسته هميشه تنهايند..


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 11:58 توسط آیدا

چه سخت است،

تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی ،

و دل سپردن به قبرستان جدایی ،

وقتی که میدانی پنج شنبه ای نیست ،

تا رهگذری ،

بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند…

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 15:7 توسط آیدا



 یه روزگار بد یه دختر کور بود که پسری رو دوست داشت پسره هم اونو خیلی دوست داشت بعد دختره میگه

 

اگه من بینا بودم اونوقت می فهمیدی که چقدر دوست دارم .بعد ها  یکی پیدا میشه چشماشو می ده به دختره بعد

 

دختره که بینا میشه می بینه دوست پسرش کوره  ترکش می کنه ولی پسره بهش می گه برو ولی خیلی

 

مراقب چشام باش 


نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 15:9 توسط آیدا



پسرکی بود عا شق دخترکی
روزها گذشت و دخترک نیز عاشق شد 
هر دو عاشق دلتنگ بدون هم زندگی برا شون معنی نداشت 
گاهی اوقات که با هم میرفتن بیرون اونقدر مست هم میشدن که فراموش میکردن 
مردم دارن نگاه هشون میکنن .اونا همیشه وقتی همدیگه رو میدیدن عشق بازی را 
شروع میکردن اونقدر لذت میبردن 
که اگه یه روز از هم دور بودن از دلتنگی دق میکردن. 
روز ها میگذشت و اونا هم با روزگار عشقشون را نسبت به هم بیشتر بیشتر میکردن
تا گذشت و روزی دخترک حالش بد شد و از حال رفت 
پسرک هول شده بود نگران نمیدونست چی کار کنه 
سریع اونو به بیمارستان رسوند . 
دکتر وقتی اونو ماینه کرد رو به پسرک کرد و گفت با اون چه نسبتی داری؟ 
پسرک سرش را بالا گرفت 
و گفت اون لیلی منه عشق منه من مجنونه اونم من عشق اونم . . . 
دکتر از صداقت پسرک خوشش آمد و به او 
گفت حالش خوبه فقط باید یک آزمایش بدهد . 
دخترک پس از به هوش آمدن وقتی پسرک را دید دردش را فراموش کرد. 
اون رفت و آزمایش داد . 
روزه بعد پسرک با جوابه آزمایش پیشه دکتر رفت . 
وقتی دکتر جواب آزمایش را دید دهنش قفل شده بود. 
رفت کنار پسرک و با کلی مقدمه چینی به پسرک گفت: . . . 
ناگهان دنیا برای پسرک سیاه شد. 
از حال رفت دیگه دوست نداشت چشماش را باز کنه 
تا نیمه های شب در خیابان ها قدم میزد قدم هایی پر از نا امیدی 
حتی دیگر جواب تلفن های دخترک را هم نمی تونست بده . 
روزه بعد با دخترک قرار داشت با نا امیدی رفت. 
برای این که دخترک ناراحت نشود به عشق بازی هایش ادامه داد و هیچ نگفت. 
ولی دخترک از جواب آزمایش سراغ میگرفت و پسرک هر روز بهانه ای میاورد. 
هر روز افسرده و افسرده تر میشد تا اینکه دیگر دخترک تاب نیاورد و از او 
خواهش کرد که بگوید . 
اونقدر اصرار کرد که پسرک به او گفت : 
اگر میخوای بدونی فردا بیا خونه مون تا بهت بگم. 
دخترک تعجب کرد آخه تا حالا پسرک از او نخواسته بود که به خونشون برود. 
برای آرامش پسرک قبول کرد. 
روز بعد دخترک آمد. 
ابتدا کمی صحبت کردن و بعد از دقایقی پسرک روبه دختر کرد و به او گفت: 
میخواهم امروز با هم س ک س داشته باشیم. 
ناگهان دخترک به خود آمد و گفت چی؟! 
پسرک گفت : س ک س 
دخترک بر خود افسوس میخورد که چرا به او اعتماد کرده و عاشق شده 
بلند شد و راه افتاد که برود 
ناگهان پسرک جلوی اون ایستاد و بهش گفت: باید امروز با هم س ک س داشته باشیم. 
دخترک سیلی محکمی به پسرک زد و به اون گفت خفه شو 
پسرک دستای اونو گرفت و با خواهش از او خواست 
دخترک با گریه میگفت میدونی الان اولین باری که به من دست زد ی 
تو پاک بودی اما چرا حالا ... 
پسرک نذاشت چیزه دیگه ای بگه 
پسرک اونو گرفت و به سمت اتاق خوابش برد. 
دخترک جیق میکشید. 
پسرک لباسهای اون را به زور در آورد و بعد از خودش را. 
دخترک جیق میکشید التماس میکرد گریه اما . . . 
پسرک به دخترک تجاوز کرد و دخترک هیچ کاری نمی تونست بکند و 
فقط گریه میکرد به حال خودش که چرا. . . 
بعد از تمام شدن کارش کنار دخترک دراز کشید و اشکاش را پاک میکرد 
و آروم موهاش را نوازش میکرد. 
دخترک دیگر حتی توان نداشت دست پسرک را کنار بزند. 
فقط میگفت: خیلی پستی کثافت و به حرفاش ادامه میداد 
پسرک بعد از سکوتی طولانی به حرف اومد و با لبخندی معصومانه گفت: 
حالا دیگه منم ایدز دارم !!!!!!!!!!!!!! 
ناگهان دخترک ساکت شد هیچ نگفت و فقط به چشمانه پسرک خیره شده بود. 
با بغض سنگینی به پسرک گفت یعنی من . . . 
بغض شکست و اشک هایش جاری شد 
با خود میگفت : او چقدر عاشقم بود؟! 
پسرک اورا در آغوش کشید 
پسرک هم دیگر نمیتوانست او را ساکت کند 
چون چشم های خودشم هم خیسه خیس بود.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 14:8 توسط آیدا

1یا2؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 14:49 توسط آیدا

کدوخوشمل تره؟؟

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 15:3 توسط آیدا

به سلامتی پسری که به عشقش گفت:اگه بری میشی اسم دخترم

اگه بمونی میشی مادرش

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 14:9 توسط آیدا

پــــــاهــــــایــــــم را کــــــه درون آب می زنــــــم

 ماهــــــی ها جمــــــع می شونـــــــــــــــــد

شایــــــد ایــــــن ها هم فهمیــــــده اند 

 عمری طعمــــــه روزگار بــــــوده ام


نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 21:28 توسط آیدا

        

                                                                                                                                                                                                     

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 11:33 توسط آیدا

خیـــــــلی سخته دلـــــــت "بودنش" رو بخـــــــواد ،


وقتی داری بـــــــه "نبـــــــودنش" عادت می کنـــــــی ...


نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 10:50 توسط آیدا

وقـتــے مــرا בر آغـــــوش مــے گـرفــت ؛


{ چشــــمـانــش } را مــے بســـت !


نمــے בانــــمـ از احســـاس زیــاבش بـــوב ؟!


یـــا خـــوב را בر آغـــــوش בیـگــرے تصـــور مــے کـرב ؟؟؟



نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 10:47 توسط آیدا

بــــــــــوﯼ ﺩﻭﺩ ﻣﯽ ﺁﯾــــــــــﺪ ... !!!

 

ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧـــــــــــﻢ ﺟﻤــــــــــﺎﻋﺘـﯽ ﭘــــــــــﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺠـﺎﺯﯼ،ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺍﻧﻨــــــــــﺪ " ﻋﻤــــــــــﺮ ﺧــــــــــﻮﯾﺶ ﺭﺍ


نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 10:45 توسط آیدا

حـس .. 


اون ســيـگاري رو دارم ...؛


کـه هـمه جــا حـرف از تـرک کـردنشه ...



نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 10:43 توسط آیدا


یـــــــــه روز...

حســـــــــرت خواهی خـــــــــورد...

روزی که در آ غـــــــــوش دیگـــــــــری...

بـــــــــا فکـــــــــر کردن به مـــــــــن...

آرام می شـــــــــوی...


نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 10:40 توسط آیدا

بعضی وقتــــــــا مجبوری تو فضــــــــای بغضت بخنــــــــدی …

دلت بگیــــــــره ولی دلگیــــــــری نکنی …

شــــــــاکی بشی ولی شکایت نکنــــــــی …

گریه کنی امــــــــا نزاری اشکات پیــــــــدا بشن …

خیلی چیــــــــزارو ببینی ولی ندیدش بگیــــــــری …

خیلی هــــــــا دلتو بشکنن و تــــــــو فقط سکــــــــوت کنی...


نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 10:37 توسط آیدا

وقتی عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش که بعد از اون چیکار کنی

شرمنده ی دلت باش که بهت اطمینان کرد !

 .

.

.

.مهربانی و صداقت تو درست به ظرافت گلبرگ های یک گل نوشکفته است

که برای یه پروانه خسته

بهترین جای رسیدن به آرامشه 

.

.

.

ان روز ها صدای تو در گوشم می پیچید و خوابم می کرد این شب ها صدای تو در دلم می پیچد و بیدارم می کند 

.

.

مینویسم...

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی 

دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعر منی 

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی 

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی 

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی 

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی 

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

دوستدارم چون تنهاعشق منی

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 21:27 توسط آیدا

بیهوده انتظار تو را دارم

دانم دگر تو بازنخواهی گشت

هر چند

 اینجا بهشت شاد خدایان است

بی تو برای من

این سرزمین غم زده زندان است

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 21:26 توسط آیدا

منِ بیــــچاره مـــدت هـــاست کــــسی را مخـــــاطبِ
شعـرهایم کــــرده ام
کـــه خــــــیلی وقت است غــــــایب اســـــت !
گاهی آنچنان مزخرف میشوم که برای دیگران
قابل درک نیستم !
حتی عزیزترین کسم را از خودم میرانم !
اما…
در دلم آن لحظه آرزو میکنم تا بگوید:
میدانم دست خودت نیست!
درکت میکنم…
یادت هست مادر؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی ؛
تا یک لقمه بیشتر بخورم یادت هست ؟
شدی خلبان ، ملوان ، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی . . . خانوم طلا بشی
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته
باشم قورت بدهم حتی
بغض های نترکیده ام را…

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 21:16 توسط آیدا

چشمانم را همیشه میبندم

تا تورا درکنارم ببینم

درخیال باتو سخن میگویم

تا تنهایی را حس نکنم

در ذهن تو را می یابم

تا بدانم که در کنار منی

میترسم چشمانم را باز کنم

نکند تو نباشی 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 21:11 توسط آیدا

کـاش مـی فـهـمیـدی

قـهـر میـکنم

تـا دسـتـمو مـحـکمتر بگیـری و بـلـنـدتـر بـگـی

بـمون...

نـه ایـنـکـه شـونـه بـالا بــنـدازی و آروم بـگـى 

هـر طور راحـتـى!

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 20:54 توسط آیدا

آخر قصه ی عشق ما را همان اول لو دادند

همان جایی که گفتند :

یکی بود...یکی نبود...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 20:53 توسط آیدا

نازنین بدون تو دنیا رو باور ندارم

با تو از رمز طلسم قصه ها سر در می آرم

لحظه ی سقوط من دست تو مثل معجزست

شب می ترسه از خودش وقتی می گم دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 20:41 توسط آیدا

نفرین به عشق و عاشقی

نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشقتو

تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تو

نفرین به عشق من و تو

به ساده بودن منو

به اون دل سیاه تو

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 20:34 توسط آیدا




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت